مقدمه و پیشینه تاریخی
ریشههای روششناسی علمی به «منطق صوری ارسطو» در یونان باستان بازمیگردد که بر پایه مفاهیم کلی و استنتاج بنا شده بود. این نظام اندیشهای که قرنها بر جهان حاکم بود، با وقوع بحرانهای کلامی و اجتماعی در جهان مسیحیت — نظیر جنگهای صلیبی و طاعون — دچار تزلزل شد. این تلاطمهای تاریخی منجر به پیدایش جریان «نامینالیسم» (نامگرایی) شد؛ جریانی که با نفی واقعیتِ «امر کلی»، مسیر را برای تغییر نگاه به علم فراهم کرد؛ بهطوریکه شناخت از «فهم ماهیت اشیا» به سمت «ابزاری برای تغییر و تسلط بر طبیعت» تغییر جهت داد.
تحول در مبانی علم مدرن
در دوران رنسانس و پس از آن، دانشمندانی چون گالیله و دکارت با جایگزینی «کمیات» به جای «کیفیات» و تأیید تجزیه کل به اجزا (اتمیسم)، بنیانهای علم جدید را استوار کردند. در این دوره، هدف از دانش دیگر نه کشف حقیقتِ فینفسه، بلکه «دانستن برای تغییر» بود. این رویکرد در فیزیک نیوتونی تثبیت شد و بهتدریج به حوزههای دیگر، از جمله علوم اجتماعی (پوزیتیویسم آگوست کنت) سرایت کرد. با این حال، در قرن بیستم، ظهور نظریات نسبیت و کوانتوم نشان داد که علم لزوماً بر پایه مشاهده محض نیست و فرضیات پیشینی، نقشی کلیدی در شکلگیری دانش ایفا میکنند.
تطور در فلسفه علم و بحران پارادایمها
فلسفه علم در واکنش به بحرانهای درونی علم و برای بازخوانی مبانی آن شکل گرفت. سیر این تطور از پوزیتیویسم منطقی (تأییدپذیری گزارهها) به سمت ابطالگرایی پوپر و سپس ساختارگرایی کوهن و لاکاتوش حرکت کرد. توماس کوهن با طرح مفهوم «پارادایم»، نشان داد که علم در بسترهای تاریخی دچار گسست میشود و تغییر پارادایمها در زمان بحران رخ میدهد؛ همانگونه که لرد کلوین در آستانه تحولات بزرگ فیزیک گمان میکرد تنها دو ابر تیره (اتر و فاجعه فرابنفش) در آسمان علم باقی مانده است، اما همان دو لکه منجر به فروپاشی فیزیک کلاسیک شد.
رویکرد روششناسی تکاملی و افقهای تمدنی
در لایههای عمیقتر تحلیل، علم مدرن علیرغم ادعای بیطرفی، ریشه در یک الهیات اجتماعی خاص و ارادهای معطوف به تصرف در جهان دارد. در مقابل این نگاه، نظریه «روش تحقیق تکاملی» مطرح میشود که علم را نه یک امر صرفاً فردی، بلکه یک ساختار سازمانیافته و پیوسته میبیند که از الهیات و فلسفه ریشه میگیرد.
این رویکرد که در اندیشههای «فرهنگستان علوم اسلامی» دنبال میشود، معتقد است برای دستیابی به تمدن نوین اسلامی، باید زنجیره «فرهنگ، فلسفه و زیرساختهای نظریهپردازی» را بهصورت هماهنگ بازتعریف کرد. در واقع، فلسفه علم باید از یک رویکرد توصیفیِ محض به یک نظام تجویزی تبدیل شود که جهتگیری آن بر اساس مبانی توحیدی و نسبت صحیح میان انسان، خدا و طبیعت تنظیم شده باشد. این الگو با نقد نسبیگراییِ حاکم بر جامعهشناسیِ معرفت غربی، به دنبال ایجاد سازوکاری است که در آن خلاقیت پژوهشگر در خدمت اهداف کلان تمدنی قرار گیرد.


