خانه » راهبرد عقلانیت فلسفی علامه حسینی و امکان شیفت پارادایمی از وضعیت تمدن موجود به تمدن نوین اسلامی

راهبرد عقلانیت فلسفی علامه حسینی و امکان شیفت پارادایمی از وضعیت تمدن موجود به تمدن نوین اسلامی

بنر خبر Copy

محمدرضا خاکی قراملکی

چکیده

این یاداشت با تبیین راهبرد عقلانیت فلسفی علامه سیدمنیرالدین حسینی، امکان تحقق یک شیفت پارادایمی از وضعیت تمدن مدرن به تمدن نوین اسلامی را بررسی می‌کند. مسئله اصلی پژوهش آن است که آیا مواجهه با مدرنیته را می‌توان از سطح نقد فرهنگی یا ایدئولوژیک فراتر برد و به سطح تأسیس یک عقلانیت تمدن‌ساز ارتقا داد. نویسنده با تحلیل منظومه فکری علامه حسینی نشان می‌دهد که وی مدرنیته را نه مجموعه‌ای از فناوری‌ها یا نهادهای منفک، بلکه یک نظام تمدنی منسجم، پویا و دارای سازمان عقلانی می‌داند که بر پایه فلسفه، علوم، ساختارها و فناوری، شبکه‌ای هماهنگ از قدرت و سبک زندگی را پدید آورده است. ازاین‌رو، نقد یا اصلاح بخشی از این منظومه، بدون تحول در مبانی فلسفی آن، به تغییر تمدنی منجر نخواهد شد.

بر اساس این تحلیل، علامه حسینی ظرفیت علمی و عقلانی موجود در جهان اسلام را برای رویارویی با مدرنیته ناکافی می‌داند؛ نه از آن جهت که میراث علمی و فقهی گذشته فاقد اعتبار است، بلکه بدان سبب که این میراث در افق درگیری تمدنی با مدرنیته شکل نگرفته است. ازاین‌رو، وی ضرورت تکامل شبکه عقلانیت اسلامی را با محوریت تأسیس «فلسفه چگونگی شدن اسلامی» مطرح می‌کند؛ فلسفه‌ای که با تبیین سازوکار تحول هستی، جامعه و تاریخ بر مبنای وحی، مبانی تولید علوم، الگوهای توسعه و مهندسی تمدن اسلامی را فراهم می‌سازد.

در منظومه تحلیلی علامه حسینی، تمدن مدرن از سه لایه عقلانیت بنیادین، عقلانیت تخصصی و عقلانیت اجرایی تشکیل شده که در عرصه عینی به‌ترتیب در قالب علوم، ساختارها و فناوری ظهور می‌یابد. وی با تأکید بر جهت‌داری علوم، نشان می‌دهد که علوم پایه مدرن، مبتنی بر فلسفه‌ای مادی و نسبی‌گرا، اصول موضوعه علوم تجربی، علوم انسانی، نهادهای اجتماعی و فناوری را تولید کرده و بدین‌ترتیب، تمامی ارکان تمدن جدید را در جهت تحقق غایات سکولار سازمان داده‌اند. بر همین اساس، بحران‌های اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی مدرنیته، نه پیامد سوءاستفاده از فناوری، بلکه نتیجه منطقی مبانی معرفتی و فلسفی حاکم بر آن است.

در برابر این وضعیت، علامه حسینی راهبردی دو سطحی ارائه می‌کند: نخست، بهره‌گیری مشروط، هوشمندانه و موقت از دستاوردهای تمدن مدرن در دوره گذار؛ و دوم، طراحی فرآیند بلندمدت تولید شبکه عقلانیت دینی و اسلامی‌سازی علوم در سطوح مبانی، معادلات علمی و الگوهای اجرایی. کانون این تحول، عبور از عقل خودبنیاد مدرن و استقرار «عقل متعبد» است؛ عقلی که با پذیرش ولایت الهی و اتکاء به وحی، ضمن حفظ کارکرد استدلالی خود، توان تولید معرفت تمدنی و مهندسی اجتماعی را بازمی‌یابد. در این چارچوب، الهیات مجدداً جایگاه راهبری علوم را احراز کرده و سه شاخصه اسلامیت، عقلانیت و کارآمدی به‌عنوان معیارهای تحول معرفتی و تمدنی تثبیت می‌شوند.

بر این اساس از منظر علامه حسینی، گذار از تمدن مدرن به تمدن نوین اسلامی نه از مسیر انفعال، غرب‌ستیزی یا بهره‌برداری ابزاری از مدرنیته، بلکه از طریق بازسازی مبانی فلسفی، تولید عقلانیت دینی و سازمان‌دهی شبکه علوم، ساختارها و فناوری بر پایه وحی امکان‌پذیر است؛ راهبردی که افق تحقق برتری تمدنی اسلام و تغییر موازنه قدرت جهانی را در قالب یک تحول پارادایمی ترسیم می‌کند.

 

 

بی‌شک سخن گفتن و نوشتن از اندیشمندان و فیلسوفان دوران‌ساز که تغییر و تحولات پرشتاب عالم را از منظر و چشم‌انداز کلان مورد تحلیل قرار می‌دهند، امر آسان و سهلی نیست، فلاسفه و متفکرین بزرگ هر عصر با نشستن بر بام تاریخ، سمت‌وسوی حرکت جامعه و تاریخ و آهنگ تغییرات آن را درمی‌یابند و می‌توانند برای آینده تاریخی یک جامعه و تمدن، افق روشنی ترسیم کنند. بی‌شک چنین خصلتی برای هر متفکری صادق نیست؛ چراکه متفکری که در کنج عزلت و گوشه‌نشینی متصوفانه و بریده از آهنگ شتابان تغییر جامعه و تمدن اندیشه می‌کند، نمی‌تواند برای وضعیت آشفته تمدن یک جامعه، نقشه عقلانی و فلسفی برای حرکت و تکامل جامعه ارائه کند یا فیلسوف و متفکری که در متن تاریخ و تحولاتی جامعه زندگی کند؛ اما ادراک عقلانی و فلسفی متناسب با وضعیت متغیر و جدید جامعه خود عرضه نکند، باز محکوم به الزامات نقشه تحولات جامعه و تمدن دیگری خواهد بود. در این راستا مرحوم علامه حسینی، به‌عنوان یک فیلسوف تمدنی، تلاش می‌کند در متن تغییرات اجتماعی و تمدنی موجود که ناشی از سلطه و استیلای تمدن مدرن بر جامعه دینی می‌باشد، با درک درست از وضعیت تمدنی موجود و نیز ظرفیت علمی و معنوی گذشته خود، راهی برای تفوق بر شرایط و غلبه تمدنی پیدا کند.

بر همین اساس وی تلاش می‌کند از یک‌سوضعیت تمدنی جدید حادث‌شده را به‌خوبی تحلیل و بررسی کند و از سوی دیگر ظرفیت تمدنی گذشته خود را در مصاف با تمدن جدید مورد بازبینی قرار دهد. مرحوم حسینی در کشاکش عبور و فائق آمدن بر سیطره تمدن غرب از یک‌سو خروج از وضعیت انفعالی که در ظرفیت علمی و معنوی جامعه دینی در برابر غرب مدرن حادث‌شده از سوی دیگر، به یک راهبرد عقلانی و نقشه عبور از این وضعیت اندیشه می‌کند. بر همین اساس هندسه فکری مرحوم حسینی در عصر جدید در دوران بین تفکر سلبی و انتقادی نسبت به وضعیت سیطره تمدنی مدرن وضعیت انفعالی تراث خود از یک‌سو تفکر ایجابی و اثباتی جهت عبور از وضعیت بحرانی از سوی دیگر شکل می‌گیرد. لذا وی برخلاف سایر متفکران غرب‌شناس معاصر که منتقد جدی و عقلانی تمدن غرب هستند، به یک غرب‌شناسی سلبی و انتقادی اکتفا نمی‌کند، البته در نگاه سلبی و انتقادی خود نیز تلاش می‌کند از یک غرب‌ستیزی شتاب آلود و کورکورانه عبور کند و درعین‌حال به یک غرب‌زدگی مقلدانه و غربگزینی ساده لوحانه و التقاطی بسنده نکند، بلکه تلاش می‌کند به یک الگوی عقلانی جدید در مواجهه با مدرنیته دست یابد.

لذا وی با برخورداری از یک غرب‌شناسی اثباتی و ایجابی، با ارائه رویکرد ایجابی و نقشه راه تمدنی، توانسته نسلی از نیروی‌های انقلابی را که در چالش و برزخ بین سنت و تجدد قرارگرفته بودند را از یاس و تردید رهایی بخشد. از سوی دیگر مرحوم حسینی، تفکر انتقادی خود را به منظومه فکری و عقلانی موجود در تمدن اسلامی معطوف کرده و بر این باور اذعان دارند که این مقدار از ظرفیت عقلانی و علمی تمدن موجود در جهان اسلام، کفایت درگیری با تمدن مدرن پیچیده را ندارد؛ لذا بر این باور است اساساً ظرفیت دانش فقهی و کلامی و یا الگوهای عقلانی و علمی گذشته بر اساس افق تمدنی و چشم‌انداز درگیری و غلبه بر مدرنیته جهانی ترسیم نشده بود؛ لذا نبایستی از پایگاه انتظارات جدید به تخطئه آن پرداخت، همان‌طوری که نبایستی ظرفیت موجود را کافی و تمام تلقی کرد، به‌نحوی‌که هیچ ضرورتی جهت حرکت برای تکامل و توسعه ظرفیت علمی و عقلانی آن ملتزم نبود. چراکه چنین تلقی جامعه اسلامی را به یک وضعیت انفعالی دچار خواهد کرد که درنهایت به انحلال تمدن دینی در هاضمه تمدن مدرن منجر خواهد شد.

تقلّا و تکاپوی علامه حسینی برای فائق آمدن براین وضعیت است که وی را به تحلیل عمیق و بدیع از بزرگ‌ترین و گستره ترین رویداد تمدنی بشر؛ یعنی مدرنیته وادار کرده و نیز وی را به یک رویکرد تحول خواهانه در متن دستگاه فلسفی موجود جهان اسلام ملزم کرده است. در واقع مهم‌ترین و محوری‌تری تغییری که بایستی در ظرفیت علمی و عقلانی موجود روی دهد تا در مصاف با تمدن مدرن هم آوردی لازم را داشته باشد، تحقق یک عقلانیت پایه فلسفی است که بتواند امتداد اجتماعی و تمدنی داشته باشد. شاید مهم‌ترین شاخصه چنین فلسفه‌ای که موجب حضور و ظهور آن در مهندسی توسعه اجتماعی و تمدن اسلامی می‌باشد، فلسفه‌ای است که موضوع فلسفه خود را هستی به‌مثابه کل متغیر قرار داده و هستی را در عام‌ترین وجه خود در حال شدن و تغییر و حرکت ملاحظه کرده و تفسیر روشمند و عقلانی از چگونگی و مکانیزم شدن هستی بر مبنای آموزه‌های دین اسلام ارائه می‌کند، تا درنهایت به معادلات تغییر و تبدیل در مقیاس تمدنی منتهی شود، لذا چنین فلسفه‌ای، معطوف به تصرف و تسخیر جهان هستی در جهت مطلوبیت دین می‌داند. چنین تحلیلی از چگونگی شدن، شامل چگونگی شدن «تکوین» «تاریخ»، «جامعه» می‌باشد. شاید بتوان گفت چنین باور و اعتقاد بر اینکه نقطه کانونی تحول در ظرفیت شبکه عقلانی موجود، فلسفه چگونگی شدن اسلامی و فلسفه کاربردی است، ریشه در تحلیل وی در نقش‌آفرینی فلسفه مدرن غرب در پایه‌گذاری فلسفه نسبیت در انقلاب فلسفی و علمی تمدن مدرن غرب باشد.اما اینکه چگونه مرحوم حسینی در مواجهه با سیطره مدرنیته، جهت ارتقاء ظرفیت تمدنی خود، به چنین ضرورتی در تحول فلسفی رسیده، شاید بتوان آن را ناشی از تحلیل عمیق وی نسبت به ماهیت مدرنیته تلقی کرد. در واقع در نگاه مرحوم حسینی مدرنیته به‌عنوان کلان‌ترین و نافذترین و سازمان‌یافته‌ترین و پیچیده‌ترین موضوع مستحدث و مبتلابه عصر جدید است که بر سایر موضوعات مستحدث جدید در مقیاس خرد سیطره دارد، لذا مناسبات زندگی فردی و اجتماعی و سبک زندگی جامعه تابع همین موضوع مستحدث جدید می‌باشد.

وی در مواجهه با چنین موضوعی در مقیاس کلان، جهت فهم و مطالعه آن نمی‌توانست آن را یک موضوع بسیط و ساده تلفی کند، بلکه در نگاه وی چنین موضوعی را به‌مثابه یک کل و سیستم زنده و پویا قلمداد می‌شده که برآیند شبکه قدرت اراده‌های درهم‌تنیده بشری در طول تاریخ می‌باشد که از یک ارگانیسم اجتماعی پیچیده برخوردار است، لذا نمی‌توان از هر روش و منطقی برای تحلیل درست آن استفاده کرد، در واقع وی در تحلیل و مطالعه چنین موضوع کلانی از یک روش و رویکرد سیستمی بهره می‌گیرد.

روشن است که سیستم‌ها مخصوصاً سیستم‌های اجتماع بشری با توجه به اقتضائات و مختصاتش، از یک پیچیدگی و سازمانی یافتگی انسانی خاصی برخوردار هستند، لذا این مدل و الگوی در موضوع شناسی، مانع از آن می‌شود که وی به‌راحتی الگوی غربگزینی و غرب‌گرایی و غرب‌ستیزی را نسبت به غرب مدرن بپذیرد، چراکه هرکدام از الگوهای مواجهه فوق با مدرنیته، دارای آسیب‌های جدی است که یا به منحل شدن دین در هاضمه تمدن غرب منجر می‌شود یا دین را به وضعیت انزوایی و گوشه‌گیری مبتلاء می‌کند، حتی الگوی که به دنبال تفسیر و تأویل‌های هرمنوتیکی از دین می‌باشد، نیز درنهایت به همراهی و امضاء اقتضائات مدرنیته توسط دین منجر می‌شود، یک تلقی ابزاری از دین را رقم می‌زند. در واقع مرحوم حسینی با توجه به نگاه تمدنی به دین تلاش می‌کند هرگونه قرائتی از دین که نتواند به برتری دین در موازنه قدرت جهانی منجر شود را مورد نقادی جدی قرار دهد؛ لذا حضور دین در مقیاس جهانی، باید بتواند موازنه قدرت را به نفع دین تمام کند و در غیر این صورت دین در متن مدرنیته، محکوم به الگوی توسعه جهانی خواهد و چه‌بسا ظرفیت معنوی و اخلاقی دین را نیز به‌عنوان سوخت تمدنی، در جهت بقاء و استعلا تمدن خود به کار می‌گیرد. براین اساس علامه حسینی، تلاش می‌کند با توجه به رویکرد سیستمی، به ارکان و مقومات سیستم اجتماعی مدرنیته راه پیدا کند و با طبقه‌بندی متغیرها و عوامل آن، در جهت افق گشایی و طراحی نقشه تمدنی خود متغیرها و عوامل و سطوح و مراحل تحول را در ظرفیت علمی و عقلانی جامعه خود به‌خوبی شناسایی و ترسیم کند.

در واقع علامه حسینی در تحلیل ارکان سیستم مدرنیته از یک‌سو با بهره‌گیری از مباحث تأسیسی خود، تلاش می‌کند از یک‌سو متغیرهای که جهت‌گیری کلان و هدایت و سرپرستی سیستم‌ها را بر عهده‌دارند را در قالب مکتب مورد تحلیل قرار دهد و از یک‌سو خروجی و بروندادی که این سیستم‌ها دارند را در ذیل عنوان تمدن اجتماعی و سبک زندگی اجتماعی مورد تحلیل قرار دهد. یعنی وضعیت ارکان سیستم مدرنیته را با توجه به جهت‌گیری تمدنی و مطلوبیت‌های مورد انتظار، مورد تحلیل قرار می‌دهد، لذا در یک تقسیم کلان بر این باور است که اساساً هر نظام اجتماعی از سه لایه عقلانیت تشکیل‌شده «عقلانیت بنیادین و عقلانیت تخصصی، عقلانیت عمومی» که از آن به «فرهنگ بنیادین و فرهنگ تخصصی و فرهنگ عمومی» نیز یاد می‌کند. بر این اساس می‌توان این‌گونه برداشت که وی در تحلیل ساخت یک تمدن آن را دارای سه سطح «عقلانیت مکتبی، عقلانیت علمی، عقلانیت اجرایی» می‌داند که مکتب به‌عنوان ارزش‌های پذیرفته‌شده یک جامعه، جهت تحقق عینی و تبدیل‌شدن آن در سطح تمدن و ظهور و صورت‌بندی آن در قالب سبک زندگی اجتماعی، لاجرم بایستی از یک شبکه عقلانیت علمی هماهنگ عبور کند.

بر این اساس می‌توان گفت وقتی وی به تحلیل ارکان سیستم مدرنیته و تمدن مدرن می‌پردازد، ارکان آن را در سه لایه «علوم، ساختارها، تکنولوژی» موردتوجه قرار می‌دهد، به‌نحوی‌که این ارکان سه‌گانه در یک فرآیند پیچیده به‌عنوان یک ساختار عقلانی هماهنگ، تبدیل مکتب مادی به تمدن را ممکن می‌سازد، به‌نحوی‌که الزامات و نتایج آن مکتب را در سبک زندگی سکولار تمدن مدرن می‌توان شاهد بود.

به یک معنا می‌توان گفت این ارکان سه‌گانه همان شبکه عقلانیت علمی سکولار است که هویت تمدن جدید را رقم میزند و مرحوم حسینی نیز در تناظر با این ارکان و شبکه عقلانی تلاش می‌کند، شبکه عقلانیت دینی هماهنگ خود ترسیم کند. در نگاه مرحوم حسینی این ارکان و مؤلفه‌های مدرنیته از یک سطح و منزلت تأثیر برخوردار نیستند، لذا در نگاه وی شبکه علوم مدرن در نقش متغیر اصلی و ساختار و نهادهای مدرن، در نقش متغیر تبعی و تکنولوژی در نقش متغیر تبعی در ساخت تمدن جدید ایفا نقش می‌کند. می‌توان در یک تفسیر آزاد این ارکان را به «عقلانیت علمی، عقلانیت ساختاری، عقلانیت تکنیکی» یادکرد. براین اساس نیز سطوح و درجات حضور مکتب و ایدئولوژی مادی مراتب سه‌گانه فوق به یک‌میزان نیست بلکه سطح نفوذ مکتب در عقلانیت علمی بالاترین سطح حضور را دارد و در عقلانیت تکنیکی، پایین‌ترین سطح حضور را دارد و براین اساس جهت‌داری و ایدئولوژیک بودن همه ارکان تمدن مدرن به یک نسبت واحد نمی‌باشد.

آنچه در این میان در مدل تحلیل تجدد کارگشاست اینکه وی عقلانیت علمی مدرن را به مجموعه و طیفی از علوم کاربری طبقه‌بندی می‌کند، به‌نحوی‌که علوم را به «علوم پایه، علوم تجربی، علوم انسانی» تقسیم می‌کند و علوم پایه نیز در نگاه علامه حسینی عبارت‌اند از «فلسفه فیزیک، فلسفه زیست، فلسفه ریاضی» که چگونگی شدن و تغییر هستی را به نحو عام با رویکرد مادی تحلیل می‌کند و معادلات کیفی و کمی هستی مادی را به نحو عام بیان می‌کند، به‌این‌ترتیب علوم پایه در نقش اصول موضوعه، به تولید علوم تجربی و علوم انسانی تجربی مدرن ختم می‌شود. طبق این تحلیل همه ارکان مدرنیته صبغه و جهت مادی پیدا می‌کند.

البته جهت‌داری بودن شبکه عقلانیت علمی نیز به دلیل حضور و تأثیر مکتب مادی و جهت مادی در این شبکه می‌باشد، به این نحو که ابتدا مکتب مادی در علوم پایه حضور پیدا می‌کند و هستی را با نسبیت مادی تحلیل می‌کند و در نسبیت مادی نیز اساساً یک مطلق‌گرایی حسی و مادی حکومت می‌کند و چنین اطلاقی در روش‌شناسی علمی نیز حضور یافته، یعنی ماتریالیسم فلسفی، ماتریالیسم روش‌شناختی علوم را رقم می‌زند. به‌این‌ترتیب این علوم پایه نیز، اصول و آکسیوم ها را برای علوم تجربی پایه‌گذاری می‌کند و درنهایت حتی علوم انسانی آن نیز صبغه و رنگ جهت‌گیری علوم پایه را به خود می‌گیرد.

روشن است که احراز و اثبات جهت‌داری شبکه علوم به این معنا است که فیلسوف در عالی‌ترین سطح عقلانیت، در پایه‌گذاری علوم پایه؛ یعنی «فلسفه فیزیک و فلسفه زیست، فلسفه ریاضی» توانسته مشروط شدن حرکت ماده را به هر امری غیرمادی انکار کند، روشن است که حذف هر عنصر متافیزیک و غیرمادی، در تحلیل مکانیزم رفتار فیزیکی ماده و حیات و زیست ماده و مناسبات کمی آن، عملاً علوم پایه مادی و سکولار را رقم می‌زند، با رخنه کردن اصول موضوعه فوق در زیرساخت همه علوم دیگر، شبکه عقلانیت علمی، صبغه مادی پیدا می‌کند، چنانچه روشن است چنین علوم با تأثیرگذاری در ساختارها و نهادهای مدرن، تکنولوژی را نیز جهت‌دار می‌کند.

لذا در نگاه مرحوم حسینی عملاً رابطه «اخلاق و تکنولوژی» معکوس می‌گردد به این معنا که مناسبات مادی انسان با جهان، به تولید تکنولوژی مدرن ختم می‌شود و حضور و کاربست آن در مقیاس وسیع حیات اجتماعی، مناسبات اخلاق مادی و سکولار جامعه را رقم می‌زند، به‌این‌ترتیب تکنولوژی بر اخلاق حکومت می‌کند. درحالی‌که مرحوم حسینی در نگاه تمدنی خود مناسبات اخلاقی انسان با جهان هستی را اصل حاکم بر سایر مناسبات تعریف می‌کند، لذا تفسیر عالم در جهت تصرف و تسخیر جهان، در ذیل اصول اخلاقی، مناسبات کاربست تکنولوژی و ابزار را در جهت تسخیر عالم، هدایت و سرپرستی می‌کند، به‌نحوی‌که اخلاق بر تکنولوژی حاکم می‌شود، به‌این‌ترتیب امکان مدیریت تکنولوژی در جهت کم کردن بحران‌ها و چالش‌های زیست‌محیطی روشمند تمام می‌شود والا هرگونه پیوست اخلاقی برای کنترل و مهار تکنولوژی امکان‌پذیر نخواهد بود.

چنانچه ملاحظه می‌شود فیلسوفان مدرن با پذیرش آگاهانه و از سر اختیار، مکتب و ایدئولوژی مادی را عملاً در ساختار و مهندسی عقلانیت تمدنی خود رسوخ داده‌اند و آن را جهت‌دار کرده‌اند و ظهور عینی این مکتب در عینیت، به تمدن اجتماعی مادی و سکولار منجر شده است. چنانچه از این مدل تحلیل از مدرنیته پیدا است، اساساً روح و جهت مادی در پیکره و سازمان پیچیده مدرنیته رخنه کرده و براین اساس است که وی در مواردی از این تمدن به «کفر سازمان‌یافته» تفسیر می‌کند که چنین الحاد و کفری در هیچ مقطعی از تاریخ تکرار نشده است، نه به این معنا که دنیاگرایی و مادی پرستی در طول تاریخ حیان بشری نبوده، بلکه دستگاه کفر و باطل اینکه بتواند ماده‌پرستی و دنیاگرایی را بتواند در سطح علوم و متدولوژی آن را از علوم پایه تا علوم انسانی تئوریزه کند و آن را به معادلات کیفی و کمی تصرف در مقیاس انبوه تبدیل کند و در ذیل عنوان علوم بی‌طرف و فارغ از ایدئولوژی، در ساختار علمی و عقلانی جوامع دینی حقنه کند، امر جدید است و که در تاریخ گذشته تکرار نشده است.

لذا وی برخلاف برخی از اندیشمندان، بحران و چالش‌های تمدنی و اجتماعی مدرنیته را صرفاً ناشی از سوء کاربست یا عدم تسلط بر فنون و علوم جدید نمی‌داند، بلکه اساساً ذات و متن علوم و ساختارها و تکنولوژی را منشأ بحران و چالش می‌داند.

علامه حسینی در تحلیل آسیب‌ها و چالش اجتماعی که در جوامع درحال‌توسعه رخ‌داده در ضمن مباحث نقد الگوی توسعه مادی و در قالب مباحث علل و عوامل ناهنجاری‌های اجتماعی، بر این باور است مدرنیته، اخلاق توسعه مادی را با اجرا الگوی توسعه سرمایه‌داری توانسته در متن جامعه رسوخ داده و جامعه را به عمیق‌تری دوقطبی فرهنگی و اخلاقی گرفتار کند، شاید عمیق‌ترین دوقطبی که توسط الگوی توسعه در مقیاس اقتصاد لیبرال واقع‌شده، اینکه مفهوم و تفسیر فقر و غنا را دچار تغییر بنیادین کرده و جامعه پیوسته بین احساس نیاز و قدرت ارضاء نیاز در یک چاله عمیق گرفتارشده است و این‌گونه فاصله طبقاتی فقیر و غنی را نهادینه کرده است. به‌این‌ترتیب با طبقاتی شدن جامعه، صفات رذیله اخلاقی همچون، طمع، حرص، حسادت به‌صورت سازمان‌یافته در متن مناسبات جامعه نهادینه می‌شود.

غرض بیان موردی از چالش فوق اینکه وی پس از تحلیل جامع و کلان نگر از سیستم اجتماعی مدرنیته، باز در تحلیل آسیب‌ها و چالش‌ها نیز از موضع کلان، بر الزامات کاربست الگوی توسعه مادی متمرکز می‌شود چرا این الگوی توسعه همه مدل‌ها و سبک زندگی‌های فردی و اجتماعی را در حوزه پوشاک و خوراک و بهداشت و تفریح و…. پوشش می‌دهد. با توجه به چنین بحران‌های نهادینه‌شده در متن مدرنیته، به هر میزانی جوامع دینی از الگوی توسعه مدرن تبعیت کنند، به همان میزان نیز جوامع دینی با بحران‌های عدیده‌ای گرفتار خواهند شد و گریزی از آن بحران‌ها نیست.

بر این اساس استاد حسینی در مواجهه با تمدن مدرن دو الگوی مواجهه را پیشنهاد می‌کند. یک الگوی مقطعی و کوتاه‌مدت برای وضعیت گذار، تا جامعه تا اطلاع ثانوی در وضعیت تعطیلی نباشد و اداره جامعه دچار وقفه نشود، لذا الگوی اخذ و اقتباس مشروط و هوشمندانه و مد لمند؛ در وضعیت گذار، برای عبور از شرایط بحرانی طراحی می‌کند و از سوی دیگر برای وضعیت مطلوب و درازمدت، یک نقشه عقلانی و فلسفی برای ساخت تمدن جدید طراحی می‌کند، به‌نحوی‌که ظرفیت‌های علمی و عقلانی تمدن گذشته در آن لحاظ شود و ظرفیت «مبانی و روش و مسائل» فلسفی، به بلوغ و تکامل می‌رسد و چنین تکاملی در این مقیاس، مبدأ تحول و انقلاب علمی می‌شود. از سوی دیگر بایستی در یک‌روند تدریجی، با ساخت شبکه عقلانیت علمی و تمدنی، عناصر و ارکان تمدنی مدرن را در هاضمه تمدن خود منحل کرد، به‌نحوی‌که در فرآیند تدریجی انحلال که بی‌شک مستلزم مدیریت و طراحی استراتژی حاکم بر علوم می‌باشد، به استیلای دین در موازنه قدرت تمدنی منجر شود.

همان‌طور که بیان شد علامه حسینی راهبرد خود را پس از تحلیل و نقشه علمی و عقلانی مدرنیته، یک راهبرد علمی و عقلانی می‌داند که نبایستی بتواند کارآمدی و کارکردهای مدرنیته را در سه لایه «علوم و ساختار و تکنولوژی»، در جهت مهندسی توسعه اسلامی ارتقاء و بهبود ببخشد و درعین‌حال بایستی فاقد بحران‌ها و چالش‌های آن باشد و بر این اساس وی در کل فرآیند تحول تمدن اسلامی، در مصاف با تمدن مدرن، در هر تحول علمی و تئوریک اعم «معرفت دینی، معرفت علمی و معرفت اجرایی» سه شاخصه اساسی یعنی «اسلامیت، عقلانیت و کارآمدی» را پیوسته دنبال می‌کند، همان‌طوری که در تحولات ساختار و تکنولوژی نیز به حفظ این شاخصه‌ها پای بند است. براین اساس که وی تمدن‌های بشری را از موضع فلسفه تاریخ به تمدن مادی و دینی تقسیم می‌کند. به‌این‌ترتیب دغدغه تمدن نوین اسلامی و حضور و جریان اعتقادات ایمانی در متن جامعه وبرتری وعلّو کلمه حق برجهان و غلبه دین در موازنه قدرت در مواجهه باقدرت تمدنی جهانی، موجب شده که وی با تمرکز بر کانونی‌ترین تحول عقلانیت اجتماعی مدرن، یعنی عقلانیت فلسفی، تأسیس و تولید فلسفه چگونگی شدن اسلامی را در کانون تحول و انقلاب علمی خود قرار دهد؛ لذا «اسلامی سازی علوم» در سه لایه «تفقه عام دینی، معادلات کاربردی و مدل‌های اجرایی» مهم‌ترین پروژه مرحوم حسینی در جهت مهندسی تمدن نوین اسلامی می‌باشد.

شاید بتواند مدعی شد در کانون‌ترین نقطه تحول و انقلاب علمی مطلوب استاد حسینی، یعنی فلسفه چگونگی شدن اسلامی که امتداد اجتماعی و تمدنی فلسفه را بر عهده دارد، آنچه یک تغییر بنیادین محسوب می‌شود، باز در نقطه مقابل فلسفه مدرن تمدن غرب قرار دارد. به این معنا که در پیدایش فلسفه مدرن، بشر مدرن نسبت جدیدی باعقل و قوای سنجشی و ادراکی خود برقرار کرد، به‌نحوی‌که بشر برای عقل خود نقش الوهیت قائل شد به‌گونه‌ای که عقل بریده از هر مرجعیت دینی و قدسی، می‌تواند اصل و اساس در طراحی نقشه حرکت و ساخت عالم و تمدن اجتماعی قرار گیرد. چنین خود بنیادی، مبدأ دستگاه فلسفی و عقلانی الحادی می‌گردد و بستر تأسیس تمدن علمی و اجتماعی مدرن شد.

علامه حسینی در نقطه مقابل این حرکت تاریخی با اشعار به فرعونیت و انانیت عقل مدرن، تلاش می‌کند انانیت عقل و خود بنیادی عقل را در فرایند تفلسف و روش تفلسف و طراحی نقشه کلان فلسفی و مهندسی تمدن بشکند. لذا با توجه به بحران‌های علمی و فلسفی معاصر، وی با اذعان به عجز عقل خود بنیاد، در طراحی و نقشه کلان عالم، تلاش می‌کند برای عقل بشری، یک پایگاه اقتدار و قدرتی ترسیم که با اتکا بر آن، بتواند بر ضعف شالوده‌های خود غالب گشته و قدرت و توانمندی خود را در طراحی و مهندسی علمی و فلسفی عالم و مهندسی تمدن، در یک افق جدید بازیابی کند. تحقق چنین اقتدار و حصول ظرفیت جدید برای عقل، در نگاه وی در یک فرآیند و مکانیزم «ولایت، تولی، تصرف» صورت می‌گیرد. به این معنا که عقل پس از اذعان به ضعف و فقر خود در مهندسی عالم و اذعان به این‌که ایدئولوژی‌ها و مکتب‌های مادی نمی‌توانند پایگاه اقتدار عقل باشند، بایستی به یک منبع و مرجع مافوق بشری اتکا کند، چنین اتکا با تسلیم و پذیرش ولایت آن ملازم است که به معنی سپردن، حق سرپرستی ولایت به مرجعیت وحی ولایت مافوق می‌باشد.

تن دادن به چنین ولایتی، به معنای دست کشیدن از ولایت عقل و انانیت عقل در مهندسی و طراحی نقشه حرکت و تکامل عالم می‌باشد، چنین حاکمیت ولایت مرجعیت وحی بر عقل، موجب ظهور یک عقلانیت متعبد می‌گردد که بلاشک به تعطیلی و حذف قدرت گمانه‌زنی و سنجش عقل منجر نمی‌شود؛ بلکه عقل با تجهیز به منبع مافوق بشری، ظرفیت جدیدی، در فهم و سنجش افق‌های جدید، به دست می‌آورد، که امکان تصرف در موضوعات را مهیا می‌کند، اما نکته قابل دقت اینکه کشف افق‌های جدید توسط عقل متعبد، مستلزم ساخت و ایجاد روش و متد جدید برای تفلسف و تعقل در موضوعات عالم می‌باشد، تا حرکت و رشد عقل را قاعده‌مند کند، لذا تسلیم و تولی عقل به ولایت الهی، قدرتی و توانی به عقل می‌بخشد که روش و چگونگی جریان دین در مهندسی جامعه را تئوریزه می‌کند. به‌این‌ترتیب در این نگاه برخلاف عقلانیت علمی مدرن که علوم پایه مادی، در کرسی ملکه علوم نشسته و دانش الهیات را در ذیل آن تعریف می‌کرد، این بار با توجه به سلب ولایت «عقلانیت تکنیکی» و ابزاری غرب بر مقدرات عالم و علوم وحیانی، باز الهیات به‌مثابه ملکه علوم، سرپرستی علوم بشری را بر عهده می‌گیرد.

حاصل اینکه؛ آنچه از تحلیل علامه حسینی نسبت به‌نظام مدرنیته و الزامات آن می‌توان برداشت کرد اینکه اساساً تلاش و مجاهدت فکری و فلسفی وی، بیانگر این امر است که حوالت تاریخی عالم مدرن، سرنوشت محتوم همه بشریت نیست که بایستی با صبر و مقاومت شکننده به انتظار پایان آن نشست تا این دوره ظلمانی تاریخ بشری سپری شود و عالم جدیدی پدید آید و آن‌وقت به دنبال اسلام سازی علوم و تمدن سازی و تحقق دین در مقیاس تمدن ر دنبال کرد، چراکه وی با توجه به دستگاه فلسفی و تأکید بر اینکه حرکت و تکامل عالم بر دوش شبکه اراده‌های درهم‌تنیده می‌باشد؛ لذا بر این باور است علیرغم فضای غالب ساختارها و نهادهای مدرن و باوجود جبر ساختاری مدرن البته نه جبر فلسفی که قدرت تخطی بشر را ناممکن ساخته است، باز اراده و اختیار بشر در مقابله کردن با آن، به حد صفر نرسیده و می‌تواند با کنشگری ارادی، محکوم به الزامات ساختارهای آن نگردد و این همان نقطه و روزنه امیدی است که می‌تواند با مدیریت اراده‌ها، فضای غالب را بشکند و به نظر می‌رسد مرحوم حسینی ظهور انقلاب اسلامی در عصر ظلمت مدرنیته، همان طلیعه‌ای می‌داند که برآمده از قدرت تخطی شبکه‌ای از اراده‌های راسخ و مؤمن بشری است که توانست افق و چشم‌اندازی جدید را برای بشریت ایجاد کند.

از سوی دیگر همان‌طوری با تلقی جبری از حوالت تاریخی مدرنیته مقابله می‌کند، با هرگونه تلفی که اراده و اختیار بشری را آزاد و تام تلقی کند که در مواجهه با تمدن غرب و دست آوردهای آن، می‌تواند هرگونه که خواست و اراده کرد استفاده کند نیز مخالفت می‌کند، اساساً وی با هرگونه تلقی ابزار انگارانه از مدرنیته که به دنبال بهره وری از آن در جهت خواست ها و ارزش خود می‌باشد را ناشی از ساده‌انگاری و فقدان نگرش سیستمی می‌داند، لذا سیستم‌ها، تابع میل و اراده ما اقتضائات و الزامات خود را تغییر نمی‌دهد، بلکه خالص‌ترین و مؤمن‌ترین انسان و لو با نیت و اراده درست هم اگر با نگاه ابزاری، محصولات مدرنیته را به‌کارگیرند، ناخواسته محکوم به الزامات آن خواهند بود. بر این اساس علامه حسینی با نفی تلقی جبرانگارنه از حوالت تاریخی مدرنیته و نفی تلقی اختیار آزاد و ابزار انگارانه در مواجهه با مدرنیته، یک راهبرد فلسفی و عقلانی را برای تصرف در تمدن مدرن پیشنهاد می‌دهد تا مهندسی توسعه اجتماعی ممکن شود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چاپ مطلب

مطالب مرتبط